Sunday, 30 September 2018

آرمان - شعر پست مدرن



آرمان

یک آرمان بدجور، ما را به هم چسباند
هر کس که ما را دید، از چشمهامان خواند
این حادثه تلخ است، اما خوشی دارد
هم زنده کردن هم، آدم کشی دارد
در کوچه‌های رزم، ما سهم فرداییم
پیروزِ آن یا ما، یا باز هم ماییم
اما اگر دیدی از ما کسی مرده
از ما کسی زخمی، بر گرده‌اش خورده
امروز روزی هست، یکدفعه فردا نیست
از ما اگر گوری معلوم بر ما نیست
ما زندگی کردیم کوتاه اما خوب...
چی؟...این نمی‌خواند از دید تو با خوب؟
این بستگی دارد خوبی کجا باشد
این پرسش سختِ این روزها باشد
شاید که در« برج میلاد» می‌چرخد!
با هر چه معنی هر کس داد، می‌چرخد
شاید که یک پورشه یا یک بوگاتی شد
مشمول جریانی از بی‌ثباتی شد!
ای وای من دارم... انگار قاطی شد
این شعر چی بود و اصلاً ببین چی شد
با عرض پوزش این، ابیات بو دارد
گاهی چروکیده، گاهی اتو دارد
منظور من این است ما یک مدل هستیم
یک شیوه از بودن، اصحاب دل هستیم
ما آمدیم اینجا تا شمع بودن را
تا کم شدن از من، از ما سرودن را
وقتی که یک کودک از مزبله نان خورد
وقتی که یک مادر از آبِ باران خورد
وقتی که شلاق است، جرم سخن داغ است
چنگال خونخواران، این‌قدر بَراق است
مرگ قناری را، چونی و چندی نیست
وقتی که این سگها را پوزبندی نیست
جان را به آزادی ما ارمغان کردیم
ما خویش را وقف این آرمان کردیم
این آرمان بدجور ما را به هم چسباند
هرکس که ما را دید از چشمهامان خواند...
الف.مهر

No comments:

Post a Comment

Featured Post

میگرن - غزل پست مدرن

Popular Posts